تبليغاتX
یک نگاه تازه



 
به تازگي نفسبه تازگي نفس
 
 

دکتر علی شریعتی

متاسفانه این آدرس فیلتر شده  پس لطفا واسه دیدن ادامه کاراین وبلاگ رو آدرس زیر کلیک کنید

آدرس وبلاگ جدید :

یک نگاه تازه

http://yeknegahetaze.blogfa.com/

نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 20:0  توسط ستاره | 

 

سلام،لطف کردی اومدی

امیدوارم ایام به کامت باشه

دوسال به سرعت برق و باد طی شد...

چه زود ماه اسفند اومد

اولین تبریکو خودم به یک نگاه تازه بگم بعدیاشم باشما

تولدت مبارک

 از همه دوستان بخصوص عزیزانی که من نسبت بهشون کم لطف بودم

ولی اونا منو فراموش نکردن تشکر میکنم ایشالله بتونم جبران کنم

یا حق

 

نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 22:46  توسط ستاره | 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین(ع)

 

همیشه  ساحل  د لهای  عاشق

به یاد چشم  دریا بی قرار است...

 

نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:30  توسط ستاره | 

 

خداوندا

 در حالی صبح می کنم و روزم را به شب می رسانم که

 عمل خود را در پیشگاهت اندک شمرده و

 به گناه خویش اعتراف دارم و

به خطاهایم اقرار می کنم

 من به خاطر اسراف درباره خویش خوارم

عملم مرا به عرصه هلاکت برده و

 هوسم مرا به تباهی انداخته و

 شهواتم مرا محروم نموده

 من،از تو درخواست دارم

درخواست کسی که

به سبب آرزوهای دور و دراز به لهو و بیهوده کاری پرداخته و

بدنش به خاطر سلامت بودن از عبادت بی خبر مانده

و دلش به واسطه فراوانی نعمت به فتنه لذت افتاده و

 اندیشه اش به فرجام کارش کم است وصبرش کمتر

درخواست کسی که

 آرزوها بر او غالب شده و

هوای نفس گرفتارش کرده و

 دنیا بر او دست یافته

خداوندا از تو به حقی که درباره تمام مخلوقاتت داری

 به بزرگی ذاتت که فناناپذیر است مسئلت دارم

مرا به خاطر کمی شکرم از خیر دنیا وآخرت محروم مکن و

 گناهانی را که از من خبر داری ببخش

 مرا با عبادت خود از هر چیز بی نیاز کنی

 زیرا به تو امیدوارم

 تورا می خوانم

به تو پناه می آورم

 بر تو توکل می کنم

هر حاجتی که دارم از تو می طلبم

هر کجا که باشم رازم را پیش تو می سپارم

 و غیر حضرتت به احدی امید ندارم...

نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:15  توسط ستاره | 

پروردگارا سه خصلت مرا از اینکه از تو چیزی بخواهم باز می دارد

ویک خصلت مرا به درخواست از تو ترغیب می کند

آن سه عبارت است از

*امری که به آن فرمان داده ای

 ولی من در انجامش کندی کردم

*کاری که مرا ازآن نهی نمودی

 ولی به سویش شتافتم

*ونعمتی که به من بخشیدی

ولی در شکرگزاریش کوتاهی کردم

اما آنچه مرا بر درخواست از تو ترغیب می کند

 احسان توست به کسی که

با نیت پاک به تو روی آورده

 واز طریق خوش گمانی به درگاه تو آمده

زیرا که تمام احسانهایت از روی تفضل است

ونعمتهایت همه بی سبب وبدون آغاز.

برگرفته از صحیفه سجادیه

نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 21:35  توسط ستاره | 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت                                          

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون!

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاینست،پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمردم!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است....آی

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم راتو پاسخ گوی،دربگشای!

منم من،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم

منم من،سنگ تیپا خورده رنجور

منم ،دشنام پست آفرینش ،نغمه ناجور

نه از رومم، نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در،بگشای،دلتنگم

حریفا،میزبانا،میهمان سال وماهت پشت در چون موج میلرزد

تگرگی نیست،مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه میگویی که بیگه شد،سحر شد،بامداد آمد؟

فریبت میدهد ،بر آسمان این سرخی بعدازسحرگه نیست

این یادگار سیلی سرد زمستان است

حریفا!رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوادلگیر،درهابسته،سرهادرگریبان،دستهاپنهان

نفسها ابردلهاخسته وغمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبارآلوده مهر و ماه

زمستان است

اخوان ثالث

 

نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 23:50  توسط ستاره | 

سالها دل طلب جام جم از ما می کردوانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرونستطلب از گم شدگان لب دریا می کرد

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوشکو به تأیید نظر حل معما می کرد

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دستواندران آینه صد گونه تماشا می کرد

گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیمگفت آن روز که این گنبد مینا می کرد

بیدلی در همه احوال خدا با او بوداو نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

اینهمه شعبده خویش که می کرد اینجاسامری پیش عصا و ید بیضا می کرد

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلندجرمش این بود که اسرار هویدا می کرد

فیض روح القدس ار باز مدد فرمایددیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیستگفت حافظ گله ای از دل شیدا می کرد

نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 0:19  توسط ستاره | 

 

جماعت یه دنیا فرقه  بین دیدن  و شنیدن

 

برید از اونا بپرسید که  شنیده ها رو دیدن

 

راز سنگرای  سرخو باید از ستاره پرسید

 

التهاب دشنه هارو کی میدونه غیر خورشید

 

...

 

یادوخاطره شهیدان هشت سال دفاع مقدس گرامیباد

 

نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 22:0  توسط ستاره | 

 

با ما از دیانت بگو

مگر دیانت هر کاری و هر اندیشه ای را در بر نمی گیرد؟

کیست که بتواند ایمانش را از اعمالش جدا کند

یا اعتقادش را از اشتغالش؟

کیست که بتواند ساعتهایش را در پیش خود بگستراند وبگوید

این از برای خدا و این از برای خودم

این از برای روحم و این برای تنم؟

می خواهید خدارا حس کنید پس

 در حل معما ها بکو شید

به گرداگردخود بنگرید

 به آسمان بنگرید

تااو را بینید

که در گلها می خندد

 که با کودکان شما بازی می کند

 که  در میان ا بر ها  گام بر می د ار د

که دستهایش را در آذرخش دراز میکند و با باران فرو می آید

که.................................................................................. 

اما این ها راشما نمی بینیدونمی شنوید

وباکی نیست

آن پرده ای که بر چشم شما کشیده شده است

با همان دستی که آن را بافته است برداشته خواهد شد

وآن گلی که گوش شما را پر کرده است

با همان انگشتانی که آن را سرشته است سوراخ خواهدشد

وشما خواهید دید!

و شما خواهید شنید!

خلیل جبران

میلاد اختران آسمان عصمت برهر دلی که دراین ماه عزیز میتپد فرخنده باد

 

نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 1:0  توسط ستاره | 

نه دردی داشت نه رنجی نه یاسی

فقط نگاهی خالی به یک نقطه و میل عظیمی برای مردن

پایان گرفتن همه چیز برای همیشه درهمان دقیقه!

 

نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 15:45  توسط ستاره | 

افسانه نرگس

جوان زيبايي به نام نرگس هرروز مي رفت تا زيبايي خود را در درياچه اي تماشا كند

چنان شيفته خود مي شد كه روزي به درون درياچه افتاد وغرق شد

در جايي كه به آب افتاده بود گلي روييد كه نرگس ناميدندش

وقتي نرگس مرد

اوريادها(الهه هاي جنگل) به كنار درياچه آمدند

وپرسيدند :چرا مي گريي؟

درياچه گفت:براي نرگس مي گريم

اوريادها گفتند:آه شگفت آور نيست كه براي نرگس مي گريي

و ادامه دادند:هر چه بود با آنكه همه ما همواره در جنگل در پي اش مي شتافتيم

تنها تو فرصت داشتي از نزديك زيبايي اش را تماشا كني

درياچه پرسيد:مگر نرگس زيبا بود؟

اوريادها شگفت زده پرسيدند:كي مي تواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند!

هرچه بود هر روز در كنار تو مي نشست.

درياچه لختي ساكت بود و سرانجام گفت:

من براي نرگس مي گريم اما هرگز زيبايي او رادرنيافته بودم

براي نرگس مي گريم چون هربار كه از فراز كناره ام به رويم خم مي شد

مي توانستم در اعماق ديدگانش بازتاب زيبايي خود را ببينم!!!

 

نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 18:18  توسط ستاره | 

اگر آدم همواره يكسري آدمهاي ثابت را ببيند

احساس مي كند بخشي از زندگي اش را تشكيل مي دهند

و از آنجا كه بخشي از زندگي ما مي شوند

هوس مي كنند زندگي مان را تغيير بدهند

اگر آدم آن طور كه آنها انتظار دارند عمل نكند به باد انتقادش مي گيرند

چون هركس فكر ميكند دقيقا مي داند ما چطور بايد زندگي كنيم

اما هرگز نمي دانند چگونه بايد زندگي خودشان را بگذرانند!!! 

 

نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 22:45  توسط ستاره | 

حجاب و ارزش وجودي انسان

علی شریعتي

اگر من بصورت سرزنش بر تو و بر او تحمیل کنم که باید لوکس و تجمل را دور بیاندازی، حالت همان پدر و مادرهائی را پیدا می کنم که برای نماز خواندن بچه شان او را لگد می زدند و فحش می دادند، یا اینکه برای با حجاب شدن دخترشان باو توهین می کردند و دائما او را از جهنم و مردم ... می ترساندند و چادر  را تحمیل می کردند و نتیجه عکس می گرفتند، که این امر یک چیز علمی است. همچون گذشته نصیحت کردن، انتقاد کردن و به یکدیگر پریدن، یک کار غیر علمی است. تجربه علمی خود ما در سالهای اخیرچه چیز را نشان می دهد؟ چطور شد که بدون اینکه حتی یکبار راجع به حجاب اسلامی در مسائل ایدئولوژیک حرف زده باشم( حتی سفارش می کردند که راجع به مینی ژوب و.. سخنرانی کنید! گفتم این رشته تخصصی من نیست،  تخصص دیگر دارم!) وضع بصورتی درآمد  که دختر ما پوشش اسلامی را، با یک ایمان و آگاهی و تعصب شدید برگزید؟ در انتخاب این، نه کسی به او توصیه یا بر او تحمیل کرد و نه تحت فشارش قرار دادند و نه در برابر آنهائی که مدرنند احساس حقارت کرد، بلکه یک احساس برتری داشت، چرا؟ چون باید انگیزه های علمی یک پدیده را در نظر بگیریم، نه اینکه خود پدیده  را بکوبیم. کسی که خونش مسموم است، دستکاری کردن و ماساژ دادن زخمهایی که به پشتش می زند، چه فایده ای دارد؟ بایدعامل را شناخت.
انسان  موجودی است که برای وجود داشتنش احتیاج به دلیل دارد، ( این اصل روانشناسی است، یک اصل علمی است و هر کس این اصل را انکار کند، جاهل است و اصولا نمی تواند هیچ کار درستی انجام دهد). یک بچه کوچک ( مثلا پنج ساله ) را نگاه کنید او می بیند که ما بزرگها اینجا نشسته ایم و صحبت می کنیم.  و حرفهای دیگر می زنیم و متوجه او نیستیم. او برای اینکه وجودش را اثبات کند و ما  متوجه او شویم، گریه می کند ، گوش نمی دهیم، شیرین زبانی می کند، کسی گوش نمی دهد، حرف می زند، وسط اطاق شلوارش را در می آورد و خرابکاری می کند، چرا که می خواهد ابراز وجود کند و بگوید ( من هم هستم) . شما مستمع هستید و من هم گوینده ام و هر دو دلیلی برای وجود داشتنمان داریم، ولی او نه گوینده است نه مستمع، نه سئوال می کند و نه جواب می دهد، اصلا هیچ چیز نیست. او احتیاج به ابراز وجود دارد. ابراز وجود مساوی است با ایجاد وجود داشتن، انسان با ابراز وجود، وجود پیدا می کند، و اگر هیچ دلیلی وجود نداشته باشد، ابدا وجود ندارد.
وقتیکه شما به مغازه ای می روید که 5 یا 10 جنس دارد، کدام جنس را برای خودنمائی از جلو ویترین می آورد؟ طبیعی است که جنس ارزانتر را نمی آورد، بلکه گرانتر و زیباتر را نشان می دهد. آدمی هم که 5-6 صفت خوب دارد. همینطور است. مثلا خط من خوبست، تار هم خوب می زنم، نویسنده هم هستم، فیزیکدان هم هستم. در اینصورت من دیگر به هر بهانه ای مثلا خطی نمی نویسم که به شما نشان دهم، بلکه اصولا خجالت می کشم بگویم خطم خوبست. حتی کتمان می کنم( برای اینکه این را متعلق به بدوی ها می دانم !) بطوریکه کسی که ده سال است با من رفیق است هنوز نمی داند خط من خوبست من ابدا نمی گویم زیرا جنس بهتری برای ابراز وجود دارم. اگر هر جا که می نشینیم، این آدم بخواهد به هر بهانه ای خطش را به ما نشان بدهد، نباید به او گفت: بابا ما را خفه کردی! خطت خوبست، دیگر دائما مطرحش می کنی؟ این طرز مقابله با او به هیچ وجه خوب نیست، تو او را از این انحراف شفا نداده ای بلکه فقط او را جریحه دار کرده ای ، بنابراین در جای دیگر و جلسه دیگر – که تو نیستی تا به او حمله کنی- دو باره خطش را نشان  می دهد! باید چکار کنی؟ باید غیر از حسن خط، ارزش بالاتری در او بوجود بیاوری تا با نمود آن ابراز وجود کنی و از نشان دادن حسن خطش بی نیاز شود، یعنی خودش طبیعتا و از نظر علمی به آنجا برسد که حسن خطش را کتمان کند. وقتی که تو به یک نفر هیچ ارزش  وجودی و هیچ چیز که نشان دهد که هست، ندهی ، فقط باید بدنش را نشان دهد. چرا که بدن حداقل چیزی است که یک حیوان یک موجود زنده و یک موجود بیولوژیک دارد. او غیر از این هیچ چیز دیگر ندارد. و از نظر بیابان و به هر که هست. نشان دهد بنابراین بدن نمائی در او یک غریزه طبیعی جبری علمی و قطعی و ناگزیر است. اگر هم بخواهی جلوی او را بگیری یک کار غیر علمی، جاهلانه و ناشیانه کرده ای که در او بیشتر عکس العمل ، ایجاد می کند. حالت طبیعی و فطری او این است. چرا در جامعه معمولی ، چه شرق و غرب، بطور طبیعی ( نه در گروه های خاص) ، مردها کمتر از زنها به بدن نمائی نیاز دارند؟ زیرا نظام اجتماعی طوری بوده که مردها توانسته اند رشد انسانی یعینی ارزشهای غیر بدنی بیشتر کسب کنند و برای نمود خودشان نیاز به بدن نداشته باشد. اما نظام اجتماعی مردانه، نظامی بوده که در شرق و غرب زن را از رشد انسانی و ارزشهای فکری و روحی و معنوی بازداشته، بطوریکه او خود به خود بدن نمائی می کند. اگر هزار لحاف هم بر رویش بیندازی، باز در زیر مشغول می شود! آخر چیز دیگری ندارد! هر چه او را بیشتر تحت فشار بگذاری، هر چه او را بیشتر در پوشش قرار دهی، بیشتر عکس العمل ایجاد می کند و بعد کمبودش را به شکل انحرافی دیگر جبران می کند. زمانی می توانیم جلویش را بگیریم که انگیزه را تحلیل روانی کنیم. وقتی که همین زن یک آرمان انسانی پیدا کرد و بغیر از بدنش چیز مقدس تر، با ارزش تر و متعالی تر دیگر بصورت آرمان، آگاهی، تعهد، مسئولیت ، دانش و ارزشهای معنوی و انسانی باو ضمیمه شد، اینها وجود داشتن او را اثبات می کند و دیگر نه تنها لازم نیست او را بپوشانی ، به او زور بگوئی و فحش بدهی و دائما جهنم و بهشت و ملک عذاب و .. به رخش بکشی، بلکه برای خود او بطور طبیعی ( عکس العمل فطری و روانیش اینست ) اندام – هر چه هم زیبا باشد- کسر شأن می شود، برای اینکه شأن ما فوق بدن و زیبائی اندیشه پیدا کرده است. کسی که زیبائی اندیشه پیدا می کند، زیبائی بدنش را نشان نمی دهد، کسی که شخصیت انسانیش نمود و تلألو دارد، برای او تبلور بدنی کسر شأن و شرم آور است ، پس آن را نفی و کتمان می کند. چرا؟ برای اینکه بتواند بر روی آن ارزش وجودی متعالی تأکید بیشتری کند، یعنی  خودنمائی انسانی بیشتر داشته باشد، و این مسیر طبیعی کار است.

 

نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 9:2  توسط ستاره | 

چه مي شد گردلم اعجاز مي كرد

تما م  عقد ه ها را  باز   مي كرد

در  اين غربت   فقط   يكبار  ديگر

چكاوك  فرصت  ابراز    مي كرد

دل من  اين  دل مجروح  اي كاش

به   بام  آسمان   پرواز  مي كرد

 

نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 0:0  توسط ستاره | 

یادی از شاعر اهل بیت حاج محمد رضا آقاسي

 

نظام آفرينش بي سبب نيست

جهان بي پايه و اصل ونسب نيست

خداوند جهان صورت نگار است

جهان نقشي ست كز او يا دگار است

...

يا علي در بند دنيا نيستم

بنده  لبخند  دنيا   نيستم

بنده آنم كه لطفش دائم است

با من و بي من به ذاتش قائم است

...

دائم الوصفيم اما بي خبر

در پي اصليم اما بي خبر

.

.

.

 

 

روحش شاد

 

نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 12:0  توسط ستاره | 

 زمين به ما آموخت زپيش حادثه بايد كه پا پس نكشيم

مگر كم از خاكيم؟

نفس كشيد زمين

ما چرا نفس نكشيم!

نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:0  توسط ستاره | 

      دو حالت هست كه دارد هر چه بيشتر رايج ميشود:

1)      شما به اتاق گپ اينترنت وصل مي شويد

و كسي راكه احساس مي كنيد حقيقتا با او پيوند داريد ملا قات مي كنيد

كسي كه به نظر مي ايد با شما هم فكر،هم سليقه ،هم سا بقه و هم...

مدتي بعد با اين شخص رابطه مهمي بر قرار مي كنيد

2)شركت از شمامي خواهد

با طرفهاي بازرگاني در سنگاپور ،ورشو يا ... تماس بگيريد

شما  با مديران بازرگاني متعددي ارتباط برقرار مي كنيد

شماهرگز تشكيلات انهاوحتي افرادی كه باشما طرف معامله هستندنديده ايد

سپس رئيس وارد شده و مي پرسد با كدام شركت بايد قرارداد منعقد كرد؟

با بزرگراه سريع السير اطلاعات ،بويژه اينترنت دنيا دارد بسيار كوچكتر مي شود

وبه نظر مي رسدهمه چيز بسرعت به جلو حركت ميكند

معاملات تجاري يك شبه انجام ميگيرد

رفاقت در اينترنت مي تواند در يك دقيقه شكل بگيرد

نيمه چپ منطقي و تحليلي مغز دائما با اطلاعات پر ميشود

و اغلب به نظر مي رسدنيمه راست شهودي مغز دارد خاك مي خورد

اما هنگامي كه از بصيرت خود استفاده مي كنيد چه مزيت بزر گي خواهد بود!

پيشتر به ندرت ميشد با كسي كه نديده اي معامله ،رابطه و ... برقرار كرد

اما اكنون روابط مهمي با اشخاصي كه هيچگاه نديد ه ايم

و حتي در بعضي موارد نمي توانيم نوسانات صداي شان را بشنويم برقرار ميكنيم

پس يكي از چيز هايي كه هنوزمي توانيم به ان اعتماد كنيم

غريزه مان- حس ششم – يا به عبارتي بصيرت مان است

هميشه كمي عدم اطمينان وجود دارد

اما اغلب افراد موفق

((احساس دروني)) خود را به مثابه عامل تصميم گيري بررسي ميكنند.

 

نظر شما چيه

 

نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:0  توسط ستاره | 

یا حسین

هرکه صيد تو شد از دام جهان بُگريزد 

 قصه ا ش در دل عشاق  شرر انگيزد 

ضمن عرض تسلیت به مناسبت فرا رسیدن اربعین حسینی

اميدوارم سال نو

 سال  سلامت ،سعادت ، سربلندي و سرور براي شمادوستان عزيز باشد

 

 

 

 

 

نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 0:0  توسط ستاره | 

 

  چقدر خوبه  د و بار ه ر و ز ا ي آخر  اسفند

   روي هر لبي  بشوني د و سه تا غنچه  لبخند

    دو باره بهار مياد  و باز همون حرف هميشه

   اگه  دلخو شي  نبا شه هيچ  كجا  بهار نميشه

    ر و زا ي  آخر اسفند  همه  جا  صحبت  عيده

       خوش به حال اون دلي كه پيش گلها رو سپيده  

 

نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 23:0  توسط ستاره | 

×××××××××××××يك نگاه تازه ام تولدت مبارك×××××××××××××

 

 

 

باسلام

 

به جشن يك سالگي نگاه خوش آمديد

 

نميدونم تو اين يه سال ستاره حرفي واسه گفتن داشته يا نه

 

ولي خدارو شكر مي كنم

 

كه بندگان خوبي مثل شماهارو در مسير زندگي و عمرم به من هديه كرد

 

اعتراف مي كنم اين دنيا و ساكنانش تغييرات زيادي در من ايجاد كردند

 

در يه جمله بخوام بگم

 

یک نگاه تازه واسطه رسیدن من به یک دنیای تازه ودر نتیجه یک تفکر تازه بود

 

باتشكر  از سبب خير

 

نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 0:0  توسط ستاره | 

 

 كربلا قلب زمين است و عاشورا قلب زمان

و راههاي آسمان از اينجا آغاز ميشود

ميپرسيد چگونه ميتوان از متناهي به نا متناهي رسيد؟

 

اين سر الاسرار خلقت است

 

و گويي تقدير اين چنين رفته است كه اسرار فاش شود

 

اگرچه به بهاي سر باختن حسين عليه السلام.

 

(خون)با حسين پيمان(ريختن)بسته است

 

(سر)با حسين پيمان(باختن).

 

دل تو عرصه ازلي خلقت است

 

گوش كن چه خوش ترنمي دارد در تپيدن حسين حسين حسين.

 

كجاست آنكه زنجير جاذبه ي خاك را از پاي اراده اش بگشايد

 

وهجرت كند از خود و وابستگي هايش،

 

تا از زمان و مكان فراتر برود

 

و خود را به قافله 61 هجري برساند

 

و در ركاب امام عشق به شهادت رسد؟

 

واز آن پس ديگر آن باد نيست كه بر تو مي وزد

 

اين تويي كه بر باد مي وزي

 

تويي كه بر زمان مي گذري

 

تويي كه مكان را حضور تشرف مي بخشي

 

شهيد سيد مرتضي آويني

 

نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 2:1  توسط ستاره | 

شما را به پنج چيز سفارش مي كنم

كه اگر براي كسب آنها شتاب كنيد و رنج بريد شايسته است:

 ا- نبايد به هيچكس جز پروردگار اميدي داشته باشيد

 ۲- شايسته نيست از چيزي غير از گناه بترسيد 

۳- سزا نيست وقتي از شما سخني مي پرسند

و شما نمي دانيد از گفتن واژه نميدانم شرمگين شويد

۴- درست نيست اگر چيزي را نمي دانيد از پرسيدن آن خجل شويد

۵- صبور و شكيبا باشيد زيرا شكيبايي به منزله سر در تن آدمي است  

امام علی (ع)

 

نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 11:0  توسط ستاره | 

راست مي گفت

آن كه در تاريكي ، حلقه اي نور به مژگان من آويزان كرد،

آن كه مي گفت: به زيبايي ظاهر شك كن،

آن كه مي گفت :

به هر كوچه سلامي گر هست ، ته ِ آن كوچه وداعي خفته است.

راست مي گفت و مي گويد باز.

او در اين قافله از رسم هَزاران مي گفت.

سخنش واضح بود:

همه جا گرد و غبار، ذره بين ها بيدار،

راستي ، آويزان در دل ِ دره ي ژرف ِ تقدير به فروتر نگرد،

شاهدي با قل و زنجير به ديوان مكافات روان.

...

روزگار سختي ست؟

حال و روز من و توست!

قصه امروز است!

طبیب زاده

نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 11:40  توسط ستاره | 

تا  كي گو يي كه  هر د و عا لم

  در هستي و نيستي لئيم است

 چون  تو طمع ا ز جها ن بر يد ي 

 داني كه همه جهان كريم است

كانوني گرم در زمستاني پربركت پيش رويتان باشد 

 

نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 1:30  توسط ستاره | 

سلام

خيلي دلم گرفته...

امروز صبح وقتي چهره آقاي خير خواه

وديگر عزيزان ازدست رفته حادثه تاسف بار سقوط هواپيمارو

در برنامه صبح آمد ديدم روزمو با اشك شروع كردم

و به اين فكر كردم آدمي كه حتی

ثانيه اي بعد بودو نبودش مشخص نيست

چرا اين همه ....

انشالله كه خدا صبرجميل به خانواده هاي اين عزيزان عنايت كند

چون نفس در سينه تا كي بي امان پرپر زدن

زشت  مي آ يد  مر ا بي آسمان پر پر  ز د ن

نيست  اينجا منزلم بو ي قفس دار د  زمين

بال شوقم مي د و د تا بي نشان پرپر زدن

 

 نتونستم مطالب آماده شده واسه این پستو بذارم و این مطالب جایگزینش شد

نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 12:30  توسط ستاره | 

ماجراي عبور قوم يهودازدريا

موسي ايمان آورندگان را از زمين مصر بيرون مي برد

وديگر مصريان در تعقيب آنها.

در ميان آنها زمزمه افتادوبه موسي گفتند

آيا نگفتيم خدمت مصريان بهتر از مردن در صحرا باشد؟

موسي گفت:مترسيد نجات خدا را ببينيدكه براي شما خواهد بود

وديگر مصريان را تا ابد نخواهيد ديد

خدا براي شما جنگ خواهد كرد.

(ميخ ايمان وتوكل در قوم او كوبيده شد)

خدا با عصاي موسي آب دريا رابراي عبورشان منشق گردانيد

وبا زدن مجدد همان عصا بر آب، ديگر مصريان را نابود.

يعني

هر انساني صاحب مراد دل و ارض موعودي هست

منتها چنان اسيرمصريان( انديشه هاي منفي، ترديد وترس...) گشته

كه همه اینها را محال یا عالیتر از آن مینماید که بتواند پیش بیاید

 توكل بر خدا رانظريه اي بس مخاطره اميز ميپندارد

میترسد صحرا از مصریان هم بدتر باشد

و تازه از كجا معلوم كه اصلا ارض موعود هم در كار باشد؟

واینهایعنی ذهنی که همواره از مصریان حمایت میکند

به هر حال دیر یا زود ندايي خواهدگفت:(به پيش برو!)

هميشه يك موسي بر سر راه انسان سبز ميشود

گاه يك دوست گاه يك شهود

براستي كه پيش از رسيدن به ارض موعود بايد از صحرا گذشت

پس

به يمن هدايت الهي،راه درست را در پيش مي گيرم

جايي كه راه نيست خدا راه ميگشايد

نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 12:30  توسط ستاره | 

بازي

به جملات دقت کن پلیز


بيشتر مردم زندگي را پيكار مي انگارند

اما زندگي پيكار نيست،بازي است.

زيرا انچه ادمي بكارد همان را درو خواهد كرد.

يعني هر انچه از ادمي در سخن يا عمل اشكار شود

يا بروز كند به خود او باز خواهد گشت

اگر نفرت بورزد نفرت به او باز خواهد گشت

اگر عشق ببخشد ،عشق خواهد ستاند

اگردروغ بگويد به او دروغ خواهند گفت

و اگر تقلب كند به او حقه خواهند زد


ذهن سه بخش دارد:نيمه هشيار،هشيار،هشياري برتر

نيمه هوشيار:توان فهم و استنباط ندارد هر فرماني بگيرد همان را اجرا مي كند

ذهن هشيار:ذهن بشري است و زندگي را به همان شكلي كه به نظر ميرسد میبیند

هشياري برتر:قلمرو ارمانهاي عالي و عرصه طرح الهي


ذهن هشيار بر نيمه هشيار تاثير ميگذارد

هر اچه ادمي در خيال خود تصور ميكند -دير يا زود_در زندگيش نمايان ميشود

نمونه:مردي از مرضي معين كه بسيار نادر بود ميترسيد

انقدر به ان مرض انديشيد و درباره اش مطالعه كرد

كه بيماري اشكارا بدنش را فرا گرفت و مرد

يا

زني كه در كودكي( وانمود ميكرد)بيوه است و تور سياه به سر ميكرد

اطرافيان تصور ميكردند بسيار باهوش و با نمك است

تا اينكه بزرگ شدبامرديكه دوست داشت عروسي كرد

اما بعد از چندي شوهر مرد وزن ساليان سال لباس سياه به تن كرد

تصوير خودش به صورت يك بيوه زن بر ذهن نيمه هشيارش اثر گذاشته بود


به یاد بسپار افرینشت بیهوده نیست

جايي هست كه جز تو هيچ كس نمي تواند ان را پر كند

كاري هست كه جز تو هيچ كس قادر به انجامش نيست


در واقع ترس تنها دشمن ادمي است

ترس از فقر ترس از شكست ترس از بيماري ترس از دست دادن و ...

بايد ايمان را جانشين ترس كنيم ايمان به تنها و تنها يك قدرت مطلق


چرا نگران باشيم ؟شايد هرگز پيش نيايد


با اعتقادي راسخ تكرار كنيم:

{اكنون به يمن كلامي كه بر زبان مي اورم هر صفحه غير حقيقي را در ذهن نابود ميكنم

اكنون به بركت خدا صفحات عالي و كامل خود را ميسازم

صفحات سلامت ثروت محبت وبيان كامل نفس}


اين است عرصه زندگي و غايت بازي

ادمي ميتواند با عوض كردن كلامش وضع خود را دگرگون سازد

با دلي سرشار از اشتياق الهي

براي انچه دارم بركت ميطلبم

وبا شگفتي به فزوني انها مينگرم


امتحان کن ضرر نداره

نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 14:16  توسط ستاره | 

صدحنجره درد از گلوی سپهر

سلامحالا که لطف کردی واومدی کامل بخون

 اتل متل يه مادر* نحيف و زار و خسته* با صورت نحيف و* دستاي پينه بسته

بپرس ازش تا بگه* چه جور ميشه سوخت وساخت*

با بيست هزارتومن پول*اجاره خونه پرداخت*اجاره هاي سنگين

خرج مدرسه ما *خرج معاش خونه*خرج دواي مينا

بپرس ازش تا بگه*چه جوري ميشه جنگ كرد

با سيلي جاي سرخاب*صورتارو قشنگ كرد

يا اينكه بي رنگ مو*موي سياهو رنگ كرد

وقتي كه گفتند بابا*تو جبهه ها شهيد شد

خودم ديدم يك شبه*چندتا موهاش سفيد شد

مي خواي بدوني چرا*نصف موهاش سفيده؟

بپرس كه بعد بابا*چي ديده،چي كشيده

يا ميره داروخونه*برا دواي مينا

يا كه ميره سمساري*يا كه بهشت زهرا

يه روز به دنبال وام* مامان ميره به بنياد

يه روز به دنبال كار* پير ادم در مياد

بعضي روزا كه تو ي* خونه غذا نداريم*غذاي روز قبلو*برا مينا ميذاريم

مينا با غم ميپرسه*(غذا فقط همينه؟)

مامان با گريه ميگه*(بابات كجاس ببينه؟)

يه بار گفتم مامان جون*اين اقا بقاليه*با طعنه گفت تو خونه*جاي بابات خاليه

تا حرف من تموم شد*با دست تو صورتش زد

با گريه گفت (اي خدا*بي شرفي تا اين حد؟)

ميگم مامان راست بگو

اگه بابادوست داشت*چراازت جداشد*پس چرا تنهات گذاشت؟

چشم ميدوزه تو چشمام*لب ميگزه ميخنده*بيرون ميره از اتاق*محكم درو ميبنده

رفتم وازلاي در*توي اتاق و ديدم*صداي گريه هاشو*از لاي در شنيدم

داشت با بابام حرف ميزد*چشاش به عكس اون بود

انگارکه توي گلوش*يه تيكه استخون بود

مرتضي جون ميدونم زنده اي و نمردي*بعد خداومولا مارو به كي سپردي؟

دست خوش اقا مرتضي*خوش به حالت كه رفتي

ما اينجا مستاجريم *تو اونجا جا گرفتي

خواستگاريم يادته؟چندتاسكه مهرمه*مهريه مو كي ميدي*گره توي كارمه

مهريه مو كي ميدي*دخترمون مريضه*بيا ببين كه موهاش*تند تند داره ميريزه

مهريه مو كي ميدي*اجاره خونه داريم*صاحبخونه ميگفتش*ديگه مهلت نداريم

امروز كه صاحبخونه *اومد برا اجاره*همسايه مون وقتي گفت*مهلت بده نداره

يهو تو كوچه داد زد*اينا همش بهونه اس*دق اجاره داره*دردش اجاره خونه اس

به من چه شوهرش رفت*يا كه زن شهيده*خونه اجاره كرده*يا خونه مو خريده؟

درد دل خسته مو فقط برا تو گفتم*چون از تموم مردم به من چه ميشنفتم

ميگم خونه نداريم*خيلي مريضه بچه*سايه سر نداريم*همه ميگن( به من چه)

 اشك مامان ميريزه*رو صورت بابا جون*بابام گريه ميكنه*براي غمهاي اون

بابا با چشماش ميگه*قشنگ مهربونم*همسر خوب وتنهام*غصه نخور ميدونم

اتل متل يه مادر*نحيف وزاروخسته*با صورت حزين و*دستاي پينه بسته

دستاي پينه دارش*عجب حماسه سازه*دستايي كه شوهرش*خيلي به اون مينازه

توي خزون غيرت*دستايي كه بهاره

دستايي كه عينهو*دست بابا ميمونه*نميذاره سلاح بابا*روي زمين بمونه

سرخي صورت اون*سرخي خون باباست*موي سفيد مادر*افتخار بچه هاست

بايد فهميده باشي چه جوري ميشه جنگ كرد

با سيلي جاي سرخاب صورتارو قشنگ كرد

بايد فهميده باشي چه جوري ميشه جنگ كرد

يا اينكه بي رنگ مو، موي سياهو رنگ كرد

اتل متل يه مادر

خيلي چيزا ميدونه*از بي مروتيها*از بازي زمونه

اي كه در اين حوالي

غربت مارو ديدي

صداي ناله هاي مادرمو شنيدي

اگه مامان بميره

دق ميكنم ميميرم

پيش خدا و بابا من جلوتو ميگيرم

ابوالفضل سپهر

نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 20:30  توسط ستاره | 

ای گل فاطمه کی میایی؟

نامه انتظار

 سلام اي حلقه گمگشته عشق

فداي  قرص  ر و ي  ما هتا بت

اگر چه مركبت بر ديده ام نيست

هنوزم  هست  قلبم در  ركابت

به ماپيكي فرست اي يارخوش قول

هزران  نامه  مانده  بي جوابت

دراين صحراي سوزان ساقيا چيست؟

گناه   تشنگان   دل   كبابت

به  ديوار  دلم  قابيست  از  تو

ولي آخر چرا خاليست قابت

مگر بر ما گنه كاران روا نيست

طو ا ف  كعبه  پا ك  جنا بت

توخودميداني اي خورشيدمحجوب

نماند  لاله  اي  بي  آ فتا بت

توراهرجاكه باشي مي شناسم

ز نو ر  آ شنا  پشت  نقا بت

بيا  تا  با  تو  رو در رو  نشينم

بدون حائل و فصل وحجابت

بيا  مهدي  بيا  زير و زبر  كن

جهان  مرده  را  در  انقلابت

به راه عشق ما نم تا كه روزي

تن وجان را فشانم در ركابت

به رسم نامه هاي انتظارم

خداحافظ  به  اميد  جوابت

 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 15:15  توسط ستاره | 

یا رب نظر تو بر نگردد

متن زير اولين مطلب وبلاگ يك نگاه تازه بود

كه هنوز با دوستان زيادي كه الان به حضورشون انس گرفتم

والحق در ادامه كارم موثر بودند اشنا نبودم

نميتونم تك تك نام ببرم چون فراموشكارم

و ممكنه شرمنده بعضي ازعزيزان بشم

ازهمه همراهان تشكر ميكنم

 كه با نظرات وانتقادات وپيشنهادات و اموز ش بعضي نكات و... دلگرمم كردن

واز وبلاگهاي زيبا و پر محتواشون(در زمينه هاي مختلف)

مطالب زيادي اموختم ولذت بردم

در پاسخ سوال البته بيشتر لطف چند تا از دوستان بد نديدم

اين مطلبو دوباره بذارم كه يه معرفيه كوچيك بود ه از خودم

شايد واسه بقيه هم جالب باشه

 والبته براي خودم  يه خاطره فراموش نشدني :

به نام حق ، به نام نامي مردم ، به نام ارزوهاي طلايي رنگ نوراني

با سلام

امروز به روايتي شهادت امام سجاد (ع) هست ،

 به دلم اومد با يكي از سخنان امام كارمو شروع كنم :

خدايا من در كلبه فقيرانه خود چيزي را دارم 

كه تو در عرش كبريايي خود نداري

من چون تويي دارم و تو چون خود نداري

حالا ستاره ميخواد از خودش بگه:

متولدمرداد 1359 فارغ التحصيل رشته برق _الكترونيك

نه شاعرم نه نويسنده نه نقاشم نه نقاد ،

يه ستاره كه دلش ميخواد چشمك زدنش

بيشتراز ستاره هاي ديگه دل از اسمون ببره

 (ارزو بر هيچ كس عيب نيست)

هدفم از داشتن وبلا گ

بيرون ريختن تمام احساسات پراكنده ايه كه در وجودم موج ميزنه

(جلال ال احمد:هر چيز كه به زبان گويي از روح برداشته اي

اماهر چيز كه بقلم بنويسي بر روح نهاده اي)

شعر دو كاج يادتونه

 (در كنار خطوط سيم پيام...) مشوقم در زمينه خوندن شعربود،

نظرم اينه نوشتن وحتي خوندن بعضي مطالب ارامش عجيبي به همراه داره

(فعلا بازار وبلاگا داغه ، چون هر دو خاصيتو داره)،

باعقايدم هم انشالله از روي مطالبي كه

خواهم نوشت يا نقل قول خواهم كرد بيشتر اشنا مي شويد

فكر ميكنم همين مقدارمعرفي كافي باشه،نظر شما چيه

مطلب بعدي كه اول بايد اونو ميگفتم اينه كه دوست خوب نعمته ،

من كه تو اين مورد شانس عجيبي دارم( و ان يكاد...)

به پاس اين نعمت از پشتيبان و همراه و مشوق عزيز ،طراح وبلاگ ،

كه قلب من در حسرت جبران مشتي

 ازدرياي بيكران محبتهايش خواهد ماند،تشكر ميكنم

حق يارتان تا نگاهي ديگر

 

نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 22:45  توسط ستاره |